دردنـــــامه

زین آتش نهفته که در سینه من است، خورشید شعله‌ای است که در آسمان گرفت

دردنـــــامه

زین آتش نهفته که در سینه من است، خورشید شعله‌ای است که در آسمان گرفت

تنها ره سعادت
شهادت طلبی است

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

یا

دستور العمل پخت یک عدد هاشمی رفسنجانی!


بعضی‌ها فکر می‌کنند هاشمی رفسنجانی یک موجود خیلی عجیب است و امکان ندارد ما مثل او باشیم و به طور کلی شباهت به ایشان از ساحت قدسیه ما برکنار است! این نوشته سعی دارد یک مقداری توهم زدایی کند.

داستان هاشمی رفسنجانی چه بود؟

بگذارید تصور هاشمی از خودش را درست ترسیم کنیم. هاشمی رفسنجانی خود را منجی ایران و امیرکبیر زمان می‌داند +. احساس وی این است که در دوره امام خمینیرضوان الله تعالی علیه اداره کننده اصلی کشور خودش بوده است چون فرماندهی کل قوا، هماهنگ‌کننده اصلی نخست وزیر و فرمانده سپاه و رئیس جمهور، عالی مقام‌ترین عضو مورد تأیید امام خمینی و نیز ریاست مجلس و شورای عالی دفاع را به صورت هم‌زمان بر عهده داشته است و در زمانی که حضرت امام از بیماری شدید رنج می‌برده او بوده است که تصمیمات نهایی را برای کشور اتخاذ می‌کرده است. پروژه مک‌فارلین - که در حقیقت تصمیمی بود که هاشمی رأساً برای اتحاد با امریکا جهت شکست عراق اتخاذ کرده بود + - و نیز افتخاری که وی به تمام کردن جنگ توسط خود می‌کند - که بعضی بزرگان آن را تحمیل‌گری مسئولین ارشد نظام به امام خمینی می‌دانند + - نمونه‌های این تصور وی از خود است. به طور خلاصه او خود را امیرکبیر زمان (+) و منجی تاریخ ایران می‌داند.

اما چه اتفاقی افتاد؟ هاشمی نسل اول انقلاب را در زندان‌های شاه پشتیبانی مالی و روحی کرده بود. با بسیاری از آن‌ها هم‌بند و دوست بود و طی سال‌ها اعتماد متقابل زیادی بین‌شان شکل گرفته بود. این نسل اول به طبع پس از پیروزی انقلاب در نظام به مناصب مهم دست یافتند و عملاً آن‌چه را که به آن می‌گویند «نظام» این افراد تشکیل دادند. هاشمی اعتقاد داشت که این نظام قرار است صدها سال حکومت کند. نتیجه این‌که باید آبروی این نظام در پیشگاه مردم حفظ بشود. پس اگر مسئولی از مسئولان با سابقه نظام دچار اشتباهی شد حتی المقدور به خاطر حفظ وجهه نظام باید با او با مماشات برخورد کرد چون به هر حال او از دوستان و معتمدان و مجموعه نظام است! اگر مثلاً غلامحسین کرباسچی خبط و خطایی در شهرداری مرتکب شد نباید با برخوردهای تند معتمدین و منسوبین به نظام را که خدمات فراوانی هم انجام داده‌اند مورد هجمه قرار داد. مردم به ما اعتماد کرده‌اند و اگر از ما سلب اعتماد بشود انقلاب از دست می‌رود. در این تجربه هاشمی به راحتی خود را مساوی با نظام و روحانیت و انقلاب فرض کرده و هر تعرضی به خود را تعرض به ساحت انقلاب می‌نامید.

شاید ظاهر ساده‌ای داشته باشد ولی این طور نیست. اینچنین شد که حلقه بسته‌ی مدیران شکل گرفتند. چند صد مدیر که در دولت‌های مختلف تنها جابجا می‌شدند و چهره‌های یقه‌سفید برج عاج نشین که هر از چند گاهی مصاحبه‌ای می‌کردند و بار عامی می‌دادند مناصب مختلف را قبضه کردند. این چنین شد که بعضی‌ها - به قول حضرت آقا - به نام سازندگی طبقه اشرافیت بوجود آوردند و آمار عجیب آقازاده‌های‌شان و ثروت‌های بادآورده‌یشان و ارتباطات‌شان با باندهای قدرت و ثروت در کنار ناکارآمدی و فساد گسترده دستگاه‌های مختلف - که با کمترین عکس‌العمل از سوی مسئولین مواجه می‌شد - روح مردم را آزار می‌داد. در این تفکر نظام خدمت‌گزار مردم نیست بلکه مدیر آن‌هاست. در این تفکر نظام دیگر یکی از آحاد ملت نیست که مجبور شده است مسئولیت آن‌ها را برعهده بگیرد بلکه چوپان توده‌های احمق است. مردم در یک طرف میز و نظام در طرف دیگر آن قرار دارد و باید ساحت نظام را از دست این مردمان نفهم حفظ نمود. آن‌ها چه می‌فهمند مملکت‌داری یعنی چه؟! مگر آسان است مدیری را که سال‌ها خدمت کرده و تجربه کار دارد به صرف چهار تا شیطنت پسرش کنار گذاشت؟!

داستان اصولگرایی چیست؟

داستان اصولگرایی هم داستان غم‌انگیزی است. همان گروهکی که هاشمی رفسنجانی برای نسل اول انقلاب تشکیل داد اصولگرایان سعی کردند برای نسل دوم تشکیل بدهند. طبیعی بود که هاشمی آن‌ها را آدم حساب نمی‌کرد. افرادی که در جنگ و جبهه بودند طبیعتاً ارتباط کم‌تری با علماء و بزرگان و مراجع داشتند. در تفکر هاشمی هم رفاقت و سابقه حرف اول و آخر را می‌زند. این گروه نیز سعی کردند با استفاده از ارتباطات و ثروت‌هایی که دارند گروهی را به نام اصول‌گرایان تشکیل بدهند ولی متأسفانه همان برخوردها و خط فکری سراغ آنان آمد. اگر هاشمی نسل اول را معتمد و دوست خود تلقی می‌کرد و از اشتباهات آنان چشم‌پوشی می‌نمود این‌ تازه‌واردها هم تنها به ارتباط و دوستی‌شان در دوران جنگ اعتماد داشتند.

به همین دلیل بود که سال 84 - علی رغم این‌که آن موقع هم نظرسنجی‌های شب انتخاباتی وجود داشت - دم از وحدت نزدند و تا لحظه آخر حاضر نشدند پشت احمدی‌نژاد بروند. چون احمدی‌نژاد از آن‌ها نبود. احمدی‌نژاد خودش روی پای خودش بزرگ شده بود. لیست شورای شهر آبادگران حاصل مدیریت احمدی‌نژاد بود. او هرگز خود را اصول‌گرا ننامیده بود. در دسته‌بندی‌ها هم او را به عنوان اصول‌گرا حساب نکردند. البته اصول‌گرایان را نباید یک‌پارچه تحلیل کرد. همان طور که در میان گروهک هاشمی دلسوزان هم پیدا می‌شوند در گروه اصول‌گرایان هم دلسوزان هستند. تئوری آن‌ها این طور شکل گرفته که می‌خواهند افرادی روی کار بیایند که اصطلاحاً خودی باشند. تنها اشکال کار اینجاست که محدوده و دایره خودی را در میان خودشان تعریف می‌کنند. این عنصر خودی اگر ایراد و اشکالات زیادی هم داشته باشد چندان مهم نیست. مهم این است که حرف گوش کن باشد. طبیعی است که این سیستم رفاقتی و باندی در حالت عمیق خود با هاشمی رفسنجانی مشکل خاصی ندارد و نهایتاً با هم کنار می‌آیند. چون دعوا دعوای اصیلی نیست. مصاحبه تاریخی علی اکبر ولایتی که طی آن اذعان کرده بود که در سال 84 تمام نامزدهای موسوم به اصول‌گرا غیر از احمدی‌نژاد (یعنی قالیباف، لاریجانی، رضایی علاوه بر خود ولایتی) حاضر شده بودند به نفع هاشمی کنار بروند بسیار شایسته توجه است +.

در گفتگوهای فی‌مابین در انتخابات مجلس بین جبهه پایداری و جبهه متحد اصولگرایان، تصمیم‌گیرندگان جبهه متحد رسماً گفته بودند که اگر لاریجانی را بخواهید از جبهه بیرون می‌کنیم ولی قالیباف را هرگز. برنامه‌ریزی برای رئیس جمهور کردن قالیباف از خیلی وقت پیش شروع شده بود. از همان سال 88 با رقیب دیدن احمدی‌نژاد سعی کردند چیزی را به نام فتنه دوم علم کنند و به صورت مداومی تلاش کردند احمدی‌نژاد را نماد فتنه دوم معرفی کنند. خیال‌شان این بود که با کمک احمدی‌نژاد گروه هاشمی را سرجای خود نشانده‌اند و امروز دیگر با خیال راحت می‌توانند رئیس جمهوری از گروه خودشان را بر مسند بنشانند. وقایع خانه‌نشینی هم باعث شد این افراد که مترصد فرصت بودند به راحتی با این خیال خام که صرف طرفداری از نظام رأی آور است بوسیله رسانه‌های بیت‌المال احمدی‌نژاد را خائن معرفی کرده و از صحنه حذف کنند و خود را تنها طرفداران نظام معرفی کنند. بله مردم با نظام مشکلی نداشتند ولی بحمدالله صرف طرفداری از نظام هرگز رأی آور نبوده و نیست و مردم ما با هوش تر از این حرف‌ها هستند. این احمدی‌نژاد بود که گفته بود با حذف من هاشمی به صحنه بازخواهد گشت و شما عرضه مقابله ندارید.

جبهه پایداری کجا ایستاده است؟

جبهه پایداری از آنجایی که اختلاف مبنایی با اصول‌گرایان ندارد عملاً نمی‌تواند خود را از آنان جدا کند. تئوری اصلی اصول‌گرایی این است که حفظ نظام اوجب واجبات است. در حالی که این تز - با این تعبیری که از آن ارائه می‌شود - کاملاً غلط است و منظور حضرت آقا و امام هم این نبوده است. حفظ مشروعیت نظام مهم‌تر از حفظ نظام است. نظامی که مشروعیتش از بین رفته باشد دیگر نظام نیست. به این سخنان از رهبری دقت کنید:

مشروعیت من و شما وابسته به مبارزه با فساد، تبعیض و نیز عدالتخواهی است. این، پایه مشروعیت ماست. الان درباره مشروعیت حرف های زیادی زده می شود ، بنده هم از این حرف ها بلدم؛ اما حقیقت قضیه این است که اگر ما دنبال عدالت نباشیم، درحقیقت من که اینجا نشسته ام، وجودم نامشروع خواهد بود؛ یعنی هرچه اختیار دارم و هرچه تصرف کنم، تصرف نامشروع خواهد بود؛ دیگران هم همین طور. تکلیف ما این است که عدالت را در جامعه مستقر کنیم و این هم جز با مبارزه علیه فساد و افزون طلبی انسان های مفت خوار و سوءاستفاده کن امکان پذیر نیست. بخشی از کار عدالت اینجا تنظیم می شود. آقا -۸۲/۶/۵

در حقیقت این خلوصی که جبهه پایداری از آن دم می‌زند یک مشروعیت زدایی از نظام است. هرگاه تأکید ما بر ولایت‌مداری باعث تحت الشعاع قرار گرفتن اهداف اصلی انقلاب اسلامی مانند برقراری عدالت شد ما تبدیل به حافظان نظام شده‌ایم نه حافظان انقلاب اسلامی. این بزرگ‌ترین انحرافی است که امروز دامن‌گیر فضای سیاسی کشور شده است. دعوای جبهه پایداری و جبهه متحد دعوای چندان اصیلی نیست که بخواهیم سر آن خودمان را درگیر کنیم چرا که هر دو این ها اعتقاد دارند ولی فقیه خدمتگزار مردم نیست بلکه آقا و رئیس آن هاست. شاید هم این دعوا از اساس مهندسی شده بود! مردم به فرد با هویت رأی می‌دهند کسی که یک مفهوم واقعی برای حکومت‌داری قائل است، حالا یا به نفع انقلاب اسلامی یا به ضرر آن. مخلص کلام آن که مهم‌ترین و اصلی‌ترین راه حفظ نظام حفظ مشروعیت آن است.

تکلیف امت حزب‌الله

تجربه مدیریتی اصول‌گرایان در سال 76 تا 80 اتفاق افتاد. آن‌ها به عنوان حافظان حکومت و نظام کاری کردند که رأی خاتمی از 20 میلیون به 22 میلیون افزایش پیدا کند. بعد از این‌که فهمیدند کاری از پیش نمی‌برند اوضاع را به دست جوان‌ترهایی مثل احمدی‌نژاد واگذار کردند. این اصول‌گرایان - حافظان حکومت - نبودند که انتخابات 84 را بردند بلکه جریان مردمی عدالتخواه که می‌خواست ساختار کهنه نظام را برای برقراری عدالت بشکند و هنوز قله‌های جهان را برای برقراری عدالت به عنوان آرمان خودش در نظر داشت پیروز انتخابات شد.

امروز رسانه‌های اصول‌گرا به واسطه اهمیت یافتن‌شان پس از فضای امنیتی سال 88 دارای منابع ثروت بسیار گسترده هستند. منابع ثروتی که توسط آن می‌توانند یک نفر را منحرف معرفی کنند +. می‌توانند بوسیله آن ائمه جمعه را خط بدهند و سخنان مورد علاقه‌شان را به صورت گسترده بازتاب بدهند. اصول‌گرایان (چه جبهه پایداری و چه جبهه متحد) حداکثر یک ظرفیت هستند ولی جریان اصیل حزب‌الله حتماً باید با این‌ها مرزبندی داشته و علمداری را پیدا کند که علم را از دست این‌ها بگیرد. درباره احمدی‌نژاد هم چنین تفکری دارم و فکر می‌کنم او نیز در سوی دیگر این طیف قرار دارد و دیگر نمی‌تواند علمدار باشد. او می‌توانست ولی حیف که رهبری را از قطارش پیاده کرد چون عقیده‌اش این بود که ظهور نزدیک‌تر از آن چیزی است که رهبری می‌پندارد.


دنیا عوض شده است دگر هم‌قطارها

از داخل قطار به ما سنگ می‌زنند

  • محمد مهدی میرزایی پور